زمان دقیق میلاد امام کاظم علیه السلام

عده زیادی از مورخین و محدثین ولادت با سعادت امام موسی بن جعفر علیهما السلام را در دهۀ آخر ذی الحجه می دانند نه هفتم صفر! و سال هاست در هفتم صفر( که برخی آن را میلاد می گیرند) حوزه های علمیه مجلس سوگواری برای امام حسن مجتبی علیه السلام برگزار می کنند و آن روز را روز شهادت می دانند حتی حرم مطهر امام موسی بن جعفر علیه السلام به همین عنوان سیاه پوش می شود. علاوه براین ماه صفر ماه سوگواری های پی در پی اهل بیت علیهم السلام و ایام اسارت اهل و عیال  امام حسین علیه السلام است و فرصت مناسبی برای شادی نیست تا ما ولادت آن حضرت را هفتم صفر بگیریم.
ابوبصیر می گوید : با امام صادق علیه السلام از سفر حج بر می گشتیم ، در بین راه در منزلی به نام «ابواء» امام صادق علیه السلام خبر ولادت فرزندشان امام موسی بن جعفر علیهما السلام را اعلان کرده و اظهار خوشحالی زیادی نمودند.
روی این حساب در سال های اخیر صدا و سیما ، تقویم ها ، و مؤسسات فرهنگیِ کشور هماهنگ شده و ولادت آن حضرت را بیستم ماه ذی الحجّه ثبت کرده اند.

ان شاء الله ما هم با برپایی مجالس جشن و سرور در شب ولادت آن حضرت از هدایای مادی و معنوی آن بزرگوار بهره مند شویم و با مهرورزی و ارادت به ایشان مشمول دعاهای خیر آن حضرت باشیم؛ و هفتم صفر را مطابق عدّه ای از روایات و قول جمعی از مُوَرّخین سال روز شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام بدانیم و انجام وظیفه کنیم.
با سرمایه محبت می توان این قطره ها را به دریای بی کران آن عباد صالح خدا ملحق کرد. «قطره چون واصل به دریا می شود، دریا شود.»

ولادت با سعادت امام کاظم علیه السلام

طبق قول محمد بن جرير طبرى شيعى در دلائل الامامه  امام موسى كاظم عليه‏ السلام در ماه ذى الحجه سال 127 هجرى متولد شده ‏اند.
اما ميلاد امام كاظم عليه ‏السلام، طبق نظر شيخ كلينى رحمه ‏الله و مرحوم صفار در كتاب بصائر الدرجات، و مرحوم برقى در كتاب محاسن، بعد از ايام حج اعلام شده.
ابوبصير چنين مى ‏گويد: با امام صادق عليه ‏السلام حج را به جا آورديم. هنگام برگشت به مدينه در «ابواء» خبر ميلاد امام كاظم عليه ‏السلام به ما رسيد. پس ميلاد امام كاظم عليه‏ السلام در دهه ‏ى سوم ذى الحجه بوده است (فاصله مكه تا مدينه حدود ده روز طى مى ‏شود و ابواء هم تقريبا وسط آن قرار دارد و اگر امام صادق عليه ‏السلام روز پانزدهم از مكه خارج شده باشند، ميلاد امام كاظم عليه ‏السلام در دهه ‏ى آخر ذى الحجه واقع خواهد شد.)
و نيكوست كه در دهه سرور آل محمد عليهم ‏السلام روزى هم به ياد اين امام معصوم عليه ‏السلام باشيم و شادى ولادت او بر سرور ما بيفزايد.

آشنايى با حضرت موسی بن جعفر عليهم‏السلام  
اسم شريف حضرت «موسى» و كنيه مشهورش «ابو الحسن» و «ابو ابراهيم»، و القاب مشهورش: كاظم، صابر، صالح و امين است. نام پدرش «امام جعفر صادق عليه‏ السلام» و نام مادرش «حميده» است.

برخى كرامات امام كاظم عليه ‏السلام  
1. ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: شيعيان نيشابور، محمد على نيشابورى را انتخاب كردند و سى هزار دينار و پنجاه هزار درهم و دو هزار جامه پارچه ‏اى به او دادند كه براى امام زمانشان ببرد. و شطيطه كه پيرزن مؤمنه ‏اى بود يك درهم و مقدارى پارچه كه چهار درهم ارزش داشت آورد و گفت: «ان اللّه‏ لايستحيى من الحق»: «خدا از حق حيا و شرم ندارد»، يعنى اين خمس من است اگر چه كم است ولى از حق حيا نبايد كرد.
هم چنين مردم سؤالاتى نوشته بودند و بر برگه ‏ها مهر زده بودند تا كسى نتواند آن را باز كند و گفتند: اين برگه ‏ها را به امام بده و فردايش برو تحويل بگير، اگر ديدى مُهرها شكسته نشده و جواب ‏ها نوشته شده، بدان كه او حقيقتا امام است و مال‏ ها را به او بده.
آن شخص به مدينه رفت و ابتدا نزد عبد اللّه‏ افطح رفت و او را امتحان كرد فهميد كه امام نيست، لذا بيرون آمد در حالى كه مى‏ گفت: «ربّ اهدنى الى سواء الصراط»: «خدايا، مرا به راه راست هدايت كن». در همين اثنا كه بين راه ايستاده بود ناگاه پسرى را ديد كه مى ‏گويد: بيا نزد شخصى كه مى‏ خواستى، و او را نزد موسى بن جعفر عليه ‏السلام برد.
آن شخص مى ‏گويد: حضرت وقتى مرا ديد فرمودند: چرا نا اميد مى ‏شوى، به سوى من بيا كه حجة اللّه‏ و ولى خدا هستم. سپس فرمود: تمامى مسائلى كه در برگه ‏ها بود را جواب دادم و از آن مال ‏ها فقط يك درهم شطيطه و پارچه او را بياور. هنگامى كه آن را آوردم فرمودند: «ان اللّه‏ لايستحيى من الحق»، به شطيطه سلام برسان و اين كيسه پول را به او بده كه چهل درهم است و به او بگو: كفنى از كفن ‏هاى خودم را هم براى او هديه فرستادم كه پنبه ‏اش از قريه فاطمه زهرا عليه السلام است و خواهرم آن را بافته است. هم چنين به شطيطه بگو: از وقتى كه تو نزد او مى ‏روى نوزده روز بيشتر زنده نيست، شانزده درهم از پول ‏ها را خرج خودش كند و بقيه را براى كفن و دفن نگه دارد، و من براى نماز خواندن بر او حاضر خواهم شد؛ و هنگامى كه تو مرا ديدى كتمان كن، زيرا براى تو بهتر است. و اين مال ‏ها را به صاحبانش برگردان كه آنها را قبول نمى ‏كنم.
آن شخص مى‏ گويد: چند عدد از نامه ‏ها را باز كردم، ديدم بدون اين كه مهرش شكسته شده باشد جواب داده شده است. به خراسان بازگشتم و با تعجب ديدم آن افرادى كه مال داده بودند فطحى مذهب شده‏ اند و براى همين بود كه حضرت مال آنها را قبول نكرد. و همان طور كه حضرت فرموده بود شطيطه بعد از نوزده روز از دنيا رفت و حضرت به اعجاز الهى با طى الارض براى نماز او تشريف آورده و سپس بازگشتند.

معجزه خلق شیر
از على بن يقطين روايت شده كه: هارون الرشيد مرد ساحرى را طلب كرد كه به وسيله او موسى بن جعفر عليهمالسلام را اذيت كند.
روزى حضرت را ميهمان كرد و در حالى كه آن مرد ساحر حضور داشت سفره غذا آوردند. هنگامى كه خادم آن حضرت خواست نان از سفره بردارد به وسيله سحر آن مرد نان پريد و او نتوانست نان بردارد و اين صحنه چند بار تكرار شد.
هارون و اطرافيان از ديدن اين منظره خوشحال شدند و صدايشان به خنده بلند شد. ناگهان امام كاظم عليه ‏السلام سر مبارك را بالا آورد و به نقاشى شيرى كه روى يكى از پرده‏ هاى اطاق بود اشاره كرده فرمودند: اى شير خدا، بگير دشمن خدا را. فورا آن عكس شير به شير واقعى تبديل شد و به سمت آن مرد ساحر آمد و او را بلعيد و دوباره به پرده برگشت. هارون و اطرافيانش از ديدن اين منظره غش كردند. هنگامى كه به هوش آمدند هارون از حضرت درخواست كرد آن نقاشى مرد را برگرداند. حضرت فرمود: اگر عصاى موسى عليه ‏السلام آن چه را از ريسمان ‏ها و عصاهاى ساحران بلعيده بود برگردانيد اين صورت شير نيز آن مرد را بر مى ‏گرداند.

سخن گفتن در گهواره

يعقوب سراج مى ‏گويد: بر امام صادق عليه ‏السلام وارد شدم در حالى كه با نوزادى(امام كاظم عليه ‏السلام) سخن مى‏ گفت. پس از قدرى به من فرمودند: اى يعقوب، اين فرزند من است و امام بعد از من، نزد او برو و به او سلام كن. من جلو رفتم و به آن نوزاد سلام كردم. آن نوزاد لب به سخن گشوده پس از جواب سلام فرمودند: برو و اسم دخترت را كه ديروز نام گذارى كردى عوض كن، كه خداوند از اين اسم خشمگين است. يعقوب مى ‏گويد: روز قبل دخترى براى من متولد شده بود و من نام او را حميراء گذاشته بودم. سپس امام صادق عليه‏ السلام فرمودند: برو و امر او را انجام بده، من هم رفتم و نام دخترم را عوض كردم.

حد فدک
روزى مهدى عبّاسى به امام كاظم عليه ‏السلام گفت: محدوده ‏ى فدك را مشخص كن تا به شما برگردانم. امام عليه ‏السلام فرمودند: يك طرف كوه احد و يك طرف تا مصر يك طرف عدن و يك طرف تا سمرقند و از آفريقا تا خزر «حدّ منها جبل احد و حدّ منها عرش مصر و حدّ منها سيف البحر و حدّ منها دومة الجندل».  مهدى عبّاسى گفت: اين بسيار زياد است. شايد مراد اين است كه فدك يعنى قلمرو مسلمين، فدك يعنى ولايت، فدك يعنى حكومت.

کرایه شتران

روزى صفوان جمال بر امام كاظم عليه ‏السلام وارد شد، امام به او فرمودند: كارهاى تو زيباست، غير از يك كار. صفوان پرسيد: كدام كار؟ حضرت عليه ‏السلام فرمودند: اين كه شترهايت را به هارون كرايه داده ‏اى. او گفت: شترها را براى تفريح نمى ‏خواست بلكه مى ‏خواست به مكّه برود، و خودم هم با او نمى ‏روم كه كمك كنم. امام عليه ‏السلام فرمودند: آيا دوست دارى كه آنها زنده بمانند، تا وقت برگشت كرايه‏ ى تو را بدهند؟ گفتم: بله. امام عليه ‏السلام فرمودند: «فمن أحبّ بقاءهم فهو منهم ومن كان منهم فهو وَرَد النار»  يعنى اگر كسى طاغوت را بخواهد ولو يك لحظه، جزء آنهاست و داخل جهنّم خواهد شد. صفوان مى ‏گويد: رفتم و تمام شترهايم را فروختم تا به طاغوت كمكى نكرده باشم.

حكمت‏ها و پندهاى حضرت عليه ‏السلام  
 امام موسى بن جعفر عليه ‏السلام نزد قبرى حاضر بود فرمودند: چيزى كه اين آخر اوست سزاوار است كه به آن ميل و رغبتى نشود، و چيزى كه اين اول اوست (يعنى آخرت) سزاوار است كه از آخر آن ترسيده شود.
 شدت و سختى جور را كسى مى ‏داند كه حكم به جور در حق او شده باشد.
 بپرهيز از اين كه مال خود را در اطاعت خدا خرج نكنى، زيرا كه مثل آن را در معصيت خدا خرج خواهى كرد. كسى كه دو روزش (روز گذشته و امروزش) مساوى باشد مغبون است، و كسى كه روز دومش بدتر از روز اول باشد ملعون است، و كسى كه زيادى در نفس خود نمى ‏يابد در نقصان است، و كسى كه رو به نقصان است مرگ براى او بهتر از زندگانى است.
****************************************************************

منابع و مستندات
1 ـ بحار الانوار: ج3، ص48.
2 ـ بصائر الدرجات: ص460.
3 ـ محاسن: ج2، ص314.
4 ـ رجال كشى: ج ص740.
5 ـ ارشاد مفيد: ج2، ص219.
6 ـ مناقب آل ابى طالب: ج3، ص407.

میلاد امام کاظم علیه السلام


آن لباس قيمتى را مى ‏خواهم
امام كاظم عليه‏ السلام در دهه آخر ذى ‏الحجّه سال 128 هجرى در «اَبْواء» (بين مكّه و مدينه) به دنيا آمدند، و بعد از شهادت پدر بزرگوارش در سال 148 رهبرى شيعيان را به عهده گرفتند و در سال 183 مظلومانه به شهادت رسيدند.
آن حضرت همواره مورد ظلم و ستم حكومت عبّاسى بودند و مدّت زيادى در زندان‏ هاى هارون، خليفه عبّاسى زندانى بودند. در اينجا به ذكر چند نكته از زندگى آن حضرت مى‏ پردازيم:
امام صادق عليه ‏السلام از سفر حج باز مى‏ گردد، او در وسط راه مكّه به مدينه در منطقه ‏اى به نام «ابواء» منزل كرده است. عدّه‏ اى از ياران آن حضرت همراه او هستند، آنان در خيمه امام مهمان هستند.
امام براى آنان صبحانه مى ‏آورد، همه سر سفره مى ‏نشينند تا همراه امام صبحانه ميل كنند، در اين هنگام زنى به در خيمه مى ‏آيد و امام را صدا مى‏ زند، آن زن به امام مى ‏گويد: من از طرف همسر شما آمده ‏ام، او شما را مى ‏طلبد.
امام از جا برمى ‏خيزد و همراه آن زن مى ‏رود. مدّتى مى ‏گذرد، امام به خميه باز مى ‏گردد، رو به ياران خود مى ‏كند و مى ‏گويد: «خدا به من پسرى عنايت كرد كه از همه مردم روىِ زمين بهتر است».
امام صادق عليه ‏السلام نام فرزند خود را موسى عليه ‏السلام مى‏ گذارد و وقتى به مدينه مى ‏رسد به شكرانه ولادت فرزندش، سه روز مهمانى مى‏ گيرد و به مردم غذا مى ‏دهد.

معرفی امام
اسم من يعقوب است، امروز مى ‏خواهم با امام صادق عليه ‏السلام ديدارى داشته باشم. وارد خانه امام مى ‏شوم، سلام مى ‏كنم، جواب مى ‏شنوم، سپس رو به روى امام با كمال ادب مى ‏نشينم.
امام صادق عليه ‏السلام با نوزاد خود سخن مى ‏گويد، من صبر مى ‏كنم، سپس امام رو به من مى ‏كند و مى ‏گويد: «اى يعقوب! اين فرزند من است، او امام بعد از من است. نزد او بيا و به او سلام كن».
من جلو مى ‏روم، سلام مى ‏كنم، او لب به سخن مى‏ گشايد و جواب سلام مرا مى‏ دهد و مى ‏فرمايد: «اين چه نامى بود كه بر روى دختر خود نهاده ‏اى؟ خدا اين نام را دشمن مى ‏دارد، برو نام دخترت را عوض كن!».
اكنون امام صادق عليه ‏السلام به من نگاهى مى‏ كند و مى ‏فرمايد: «اى يعقوب! به سخن فرزندم گوش كن، نام دخترت را تغيير بده».
من سرم را پايين مى ‏گيرم، راستش را بخواهيد از امام خجالت مى ‏كشم، چرا بايد چنين اسمى را بر روى دختر خود بگذارم، همان ‏جا نام ديگرى براى دختر خود انتخاب نمودم.
آن‏ روز بود كه من فهميدم امام حتّى در كودكى از خيلى چيزها با خبر است، علم و دانش امام مانند انسان ‏هاى عادى نيست، خداوند به آنان علم خويش را عطا كرده است و فرقى بين كودكى و بزرگى آنان نيست.

برخورد ابوحنیفه با امام
اسم من ابوحنيفه است، از رهبران اهل ‏سنّت هستم و طرفداران زيادى دارم. امروز به مسجد مى‏ روم تا نماز بخوانم، نگاهم به نوجوانى مى ‏افتد كه در مسجد نماز مى ‏خواند.
چند نفر از جلوى او رد مى ‏شوند، مانع رفت و آمد آنان نمى ‏شود و به نماز خود ادامه مى ‏دهد. من تعجّب مى ‏كنم، اين نوجوان كيست كه از احكام نماز بى ‏خبر است، مگر او نمى ‏داند كه هنگام نماز نبايد اجازه بدهد كسى از جلويش رد بشود.
به من مى ‏گويند او پسر امام صادق عليه ‏السلام است، بر تعجّب من افزوده مى ‏شود، خوب است اين بار كه با امام صادق عليه ‏السلام روبرو شدم ماجرا را به او بگويم.
روز بعد نزد امام صادق عليه ‏السلام مى ‏روم و به او مى‏ گويم:
ــ من ديدم كه پسرت نماز مى ‏خواند و مردم از مقابلش رفت و آمد مى ‏كردند و او مانع آن‏ها نمى ‏شد.
ــ اكنون پسرم را صدا مى ‏زنم اينجا بيايد و تو سؤال خود را از او بپرسى.
لحظاتى مى ‏گذرد، اكنون آن نوجوان در مقابل من ايستاده است، من سؤال خود را مى ‏پرسم. او رو به پدرش مى ‏كند و مى ‏گويد: «اى پدر! من براى خدايى نماز مى ‏خوانم كه از همه كس به من نزديك‏ تر است، خداى من از خود من هم به من نزديك است، خدا در قرآن مى ‏گويد: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»، ما از رگ گردن به شما نزديك‏ تر هستيم».
وقتى سخن او به اينجا مى‏ رسد، امام صادق عليه ‏السلام به سوى پسرش مى‏ رود و به نشانه محبّت او را در آغوش مى ‏گيرد و مى ‏گويد: جانم به فدايت! من آن روز فهميدم كه موقع نماز هيچ فاصله ‏اى بين خدا و بنده‏ اش نيست.

فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
يك روز هارون خليفه عبّاسى به امام كاظم عليه‏ السلام رو كرد و گفت:
چرا شما خاندان، خود را پسران پيامبر مى ‏دانيد در حالى ‏كه فرزندان دختر پيامبر هستيد؟
امام:اى هارون! اگر اكنون پيامبر زنده مى ‏شد و از دختر تو خواستگارى مى ‏كرد، آيا تو به او جواب مثبت می دادی؟
هارون: بله. در اين صورت من به افتخار بزرگى رسيده ‏ام.
امام: امّا در فرض بالا نه پيامبر از دختر من خواستگارى مى‏ كند و نه من دخترم را  به عقد او در مى ‏آورم.
هارون: براى چه؟
امام: زيرا پيامبر جدّ دختر من است و اين ازدواج حرام است. ما خاندان از نسل پيامبر هستيم.
هارون: بعد از وفات پيامبر از او پسرى باقى نماند، شما همه فرزندان فاطمه، دختر پيامبر هستيد، نسل هر انسان از پسر ادامه مى‏ يابد، شما در واقع پسران دختر پيامبر مى ‏باشيد و نبايد خود را پسر پيامبر بدانيد.
امام:اى هارون! آيا اين آيه از قرآن را خوانده ‏اى؟
هارون:كدام آيه؟
امام: سوره انعام، آيه 84، آنجا كه خدا مى ‏فرمايد: «وَمِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ...»، خدا در اين آيه مى ‏فرمايد داوود و سليمان از فرزندان ابراهيم هستند.
هارون:خوب.
امام:در آيه بعد خدا چنين مى ‏فرمايد: «وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى...». خدا زكريا و يحيى و عيسى از فرزندان ابراهيم هستند.
ــ اى هارون! بگو بدانم، پدر عيسى كه بود؟
هارون: چه حرف‏ها مى ‏زنى. معلوم است، خداوند عيسى را از مريم و بدون پدر آفريد.
امام: خوب. اگر عيسى پدر ندارد، پس از طرف مادرش به ابراهيم مى‏ رسد، يعنى مادر او مريم، با چند واسطه به حضرت ابراهيم مى ‏رسد، پس معلوم مى ‏شود قرآن، عيسى را كه فرزند دخترِ ابراهيم است، فرزند ابراهيم مى ‏داند، البته مريم، با چندين واسطه، دختر ابراهيم مى ‏شود. اكنون مى ‏خواهم بپرسم، چگونه مى ‏شود كه عيسى، فرزند ابراهيم است، امّا ما فرزندان پيامبر نباشيم؟
ــ آيا براى تو دليل ديگرى هم بياورم؟  
هارون: آرى.
امام: خدا در آيه 61 آل عمران در جريان مباهله مى ‏فرمايد: «فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنَاوَأَبْنَآءَكُمْ...»، آن ‏روز پيامبر فقط على و فاطمه و حسن و حسين عليهم ‏السلام را همراه خود براى مباهله با مسيحيان نجران برد، منظور از «پسران ما» در آيه، حسن وحسين عليهماالسلام مى ‏باشند، خداوند آنان را پسران پيامبر معرّفى كرده است.

 مبهوت شدن خلیفه عباسی از کلام امام كاظم عليه‏ السلام
نام يكى از خلفاى عبّاسى، مهدى بود. مهدى عبّاسى مى‏ دانست كه امام كاظم عليه‏ السلام و شيعيان، او را زمامدارى ستمگر مى ‏دانند و هرگز  او را به عنوان خليفه پيامبر قبول ندارند. مهدى عبّاسى صلاح ديد كه فدك را كه در زمان حكومت ابوبكر غصب شده بود به امام كاظم عليه ‏السلام برگرداند تا شايد از شدّت مخالفت امام و شيعيان با حكومت خود جلوگيرى كند.
براى همين يك روز مهدى عبّاسى به امام كاظم عليه ‏السلام گفت:
من آماده ‏ام تا فدك را به شما برگردانم.
امام:فقط در صورتى فدك را از تو مى ‏پذيرم كه همه آن ‏را به من بازگردانى.
مهدی عباسی:حدّ و مرزهاى فدك را بگو تا آن را تحويل دهم.
امام:اگر مرزهاى واقعى آن را بگويم، هرگز آن را به من تحويل نخواهى داد.
مهدی عباسی: تو مزر فدك را بايد بگويى.
امام: از عدن تا سمرقند، از آفريقا تا درياى خزر است.
مهدی عباسی:با اين ترتيب براى ما چيزى باقى نمى ‏ماند.
امام: اى مهدى عبّاسى! مى‏ دانستم كه تو هرگز حق را نخواهى پذيرفت.
آرى، امام كاظم عليه‏ السلام آن روز پيام مهمّى را به مهدى عبّاسى منتقل كرد، مرز فدك، مجموع قلمرو حكومت اسلامى بود، ابوبكر فدك را از فاطمه عليه السلام گرفت و غصب فدك در واقع جلوه ‏اى از غصب حقّ حاكميّت اين خاندان بود، اگر قرار باشد آنان به حقّ خود برسند، بايد همه قلمروى جهان اسلام در اختيار آنان قرار داده شود.

حکایت علی بن یقطین
من يكى از شيعيان امام كاظم عليه ‏السلام هستم. نام من، على ‏بن ‏يَقطين است، با اجازه امام به عنوان يكى از وزيران هارون عبّاسى مشغول خدمت هستم، امام از من خواسته است تا به صورت محرمانه به شيعيان كمك كنم و تا آنجا كه مى ‏توانم گره از كار آنان باز كنم.
يكى از روزها، هارون عبّاسى لباس بسيار قيمتى را به من هديه داد، من نيز آن لباس را براى امام كاظم عليه‏ السلام فرستادم.
بعد از مدّتى نامه ‏اى از امام كاظم عليه ‏السلام به دستم رسيد، اين نامه از مدينه به بغداد فرستاده شده بود. نامه را باز كردم. ديدم كه امام در آن نوشته است: «تو الآن به اين لباس نياز دارى». من بسيار تعجّب كردم كه چرا امام هديه مرا پس فرستاده است، چند لحظه بعد، فرستاده هارون نزد من آمد و از من خواست سريع نزد هارون بروم. وقتى نزد او رفتم ديدم كه او بسيار غضبناك است. به من رو كرد و گفت:
ــ با آن لباس قيمتى كه به تو دادم چه كردى؟
ــ آن لباس در خانه من است.
ــ هر چه زودتر آن را به اينجا بياور.
ــ چشم.
به يكى از خدمتكاران خود گفتم كه به خانه ‏ام برود و لباس را به اينجا بياورد.  لحظاتى گذشت و آن خدمتكار بازگشت. لباس را از او گرفتم و تحويل هارون عبّاسى دادم، اينجا بود كه خشم هارون فروكش كرد و گفت: «اى على بن يقطين! من هرگز سخن بدخواهان تو را قبول نخواهم كرد. بيا اين لباس پيش تو باشد».
آن روز فهميدم كه ماجرا چه بوده است، وقتى من آن لباس قيمتى را براى امام كاظم عليه ‏السلام فرستاده بودم، يك نفر از ماجرا باخبر شده بود و به گوش هارون رسانده بود، اگر امام كاظم عليه ‏السلام آن لباس را بر نمى ‏گرداند حتما هارون مرا به قتل مى‏ رساند.

سخنان گهربار
در اينجا به گوشه ای از سخنان آن حضرت اشاره مى ‏كنم:
خدا بارها و بارها در قرآن، اهل عقل و فهم را مژده و بشارت داده است.
وقتى ديدى كه مردم سعى مى‏ كنند با انجام اعمال نيكو به خدا نزديك شوند، تو تلاش كن با عقل خود به خدا نزديك شوى تا از همه آنان جلوتر باشى.
هر كس مى ‏خواهد به بى ‏نيازى برسد و دينش از آسيب ‏ها سالم بماند بايد از خدا بخواهد كه عقل او را كامل كند، زيرا كسى كه از نعمت عقل بهره داشته باشد، به آنچه زندگى او را كفاف دهد قناعت مى‏ كند و هر كس اهل قناعت باشد، بى ‏نياز خواهد بود، انسان عاقل مى‏ داند كه اگر به آن چه زندگى او را كفاف مى‏ دهد قناعت نكند، هرگز روى بى‏ نيازى را نخواهد ديد.
عقل انسان كامل نمى ‏شود مگر اين ‏كه در او چند ويژگى باشد، از بدى ‏ها به دور باشد، از او اميد كار خير برود، در راه خدا انفاق كند، از سخن گفتن زائد خوددارى كند، هرگز از طلب علم و دانش خسته نشود، فروتنى و تواضع داشته باشد، كار نيك ديگران را زياد ببيند و كار نيك خود را كوچك به حساب آورد، همه را بهتر از خود بداند و خود را از همه كمتر ببيند.

خالی

میلاد امام کاظم علیه السلام و پیوند مهدوی
یکی از آیاتی که امام موسی ابن جعفر علیه السلام ما را به صورت ویژه به آن توجه داده است آیه ی 20 سوره لقمان است. آن جا که خداوند متعال می فرماید:

و أسبغ علیکم نعمه ظاهرة و باطنة* خداوند نعمت های ظاهری و باطنی را برای ما فرو ریخته است.

امام موسی ابن جعفر علیهم السلام می فرمایند: نعمت ظاهر امام ظاهر و نعمت باطن امام غایب است.

یکی از نعمت هایی که خداوند به ما داده و ما به برکت میلاد امام کاظم علیه السلام این را می فهمیم این است که امام غایب یکی از آن برکات خداوند تبارک و تعالی است.

میلاد امام کاظم علیه السلام

آیات و روایات


دلائل الإمامة (ط - الحديثة) ؛ ص303
قَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ الثَّانِي (عَلَيْهِ السَّلَامُ): وُلِدَ بِالْأَبْوَاءِ، بَيْنَ مَكَّةَ وَ الْمَدِينَةِ، فِي شَهْرِ ذِي الْحِجَّةِ سَنَةَ مِائَةٍ وَ سَبْعَةٍ وَ عِشْرِينَ مِنَ الْهِجْرَةِ .
رَوَى أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنِ الْمُخْتَارِ بْنِ زِيَادٍ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ‏ ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي بَصِيرٍ، قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) فِي السَّنَةِ الَّتِي‏ وُلِدَ فِيهَا مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ بِالْأَبْوَاءِ، فَبَيْنَا نَحْنُ نَأْكُلُ مَعَهُ إِذْ أَتَاهُ الرَّسُولُ: إِنَّ حَمِيدَةَ قَدْ أَخَذَهَا الطَّلْقُ: فَقَامَ فَرِحاً مَسْرُوراً وَ مَضَى، فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ عَادَ إِلَيْنَا حَاسِراً عَنْ ذِرَاعَيْهِ، ضَاحِكاً مُسْتَبْشِراً، فَقُلْنَا: أَضْحَكُ اللَّهُ سِنَّكَ، وَ أَقَرَّ عَيْنَكَ، مَا صَنَعَتْ حَمِيدَةُ؟
فَقَالَ: وَهَبَ اللَّهُ لِي غُلَاماً، وَ هُوَ خَيْرُ أَهْلِ زَمَانِهِ، وَ لَقَدْ خَبَّرَتْنِي أُمُّهُ عَنْهُ بِمَا كُنْتُ أَعْلَمُ بِهِ مِنْهَا.
فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، وَ مَا الَّذِي خَبَّرَتْكَ بِهِ عَنْهُ؟
فَقَالَ: ذَكَرَتْ أَنَّهُ لَمَّا خَرَجَ مِنْ أَحْشَائِهَا وَقَعَ إِلَى الْأَرْضِ رَافِعاً رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ، قَدِ اتَّقَى الْأَرْضَ بِيَدِهِ، يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ؛ فَقُلْتُ لَهَا: إِنَّ ذَلِكَ أَمَارَةُ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَمَارَةُ الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ.
فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، وَ مَا الْأَمَارَةُ؟ فَقَالَ: الْعَلَامَةُ.
يَا أَبَا بَصِيرٍ، إِنَّهُ لَمَّا كَانَ فِي اللَّيْلَةِ الَّتِي عَلِقَ فِيهَا أَتَانِي آتٍ بِكَأْسٍ فِيهِ شَرْبَةٌ مِنَ الْمَاءِ، أَبْيَضَ مِنَ اللَّبَنِ، وَ أَحْلَى مِنَ الْعَسَلِ وَ أَشَدَّ ، وَ أَبْرَدَ مِنَ الثَّلْجِ، فَسَقَانِيهِ فَشَرِبْتُهُ، وَ أَمَرَنِي بِالْجِمَاعِ، فَفَعَلْتُ فَرِحاً مَسْرُوراً، وَ كَذَلِكَ يَفْعَلُ بِكُلِّ وَاحِدٍ مِنَّا؛ فَهُوَ وَ اللَّهِ صَاحِبُكُمْ.
إِنَّ نُطْفَةَ الْإِمَامِ حِينَ تَكُونُ فِي الرَّحِمِ أَرْبَعِينَ يَوْماً وَ لَيْلَةً نُصِبَ لَهَا عَمُودٌ مِنْ نُورٍ فِي بَطْنِ أُمِّهِ، يَنْظُرُ بِهِ مَدَّ بَصَرِهِ، فَإِذَا تَمَّتْ لَهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ أَتَاهُ مَلَكٌ يُقَالُ لَهُ (الْخَيْرُ) فَكَتَبَ عَلَى عَضُدِهِ الْأَيْمَنِ‏ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا  الْآيَةِ. فَإِذَا وَضَعَتْهُ أُمُّهُ اتَّقَى الْأَرْضَ بِيَدِهِ، رَافِعاً رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ، وَ يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ.
وَ يُنَادِي مُنَادٍ مِنْ قِبَلِ الْعَرْشِ، مِنَ الْأُفُقِ الْأَعْلَى بِاسْمِهِ وَ اسْمِ أَبِيهِ: يَا فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ، يَقُولُ الْجَلِيلُ: أَبْشِرْ فَإِنَّكَ صَفْوَتِي، وَ خِيَرَتِي مِنْ خَلْقِي، وَ مَوْضِعُ سِرِّي، وَ عَيْبَةُ عِلْمِي، لَكَ وَ لِمَنْ تَوَلَّاكَ أُوجِبُ‏  رَحْمَتِي وَ أُسْكِنُهُ جَنَّتِي، وَ أُحَلِّلُهُ جِوَارِي، ثُمَّ وَ عِزَّتِي، لَأُصْلِيَنَّ مَنْ عَادَاكَ نَارِي وَ أَشَدَّ عَذَابِي، وَ إِنْ أَوْسَعْتُ عَلَيْهِ فِي دُنْيَاهُ.
فَإِذَا انْقَطَعَ الْمُنَادِي أَجَابَهُ الْإِمَامُ: شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏ . فَإِذَا قَالَهَا أَعْطَاهُ اللَّهُ عِلْمَ الْأَوَّلِينَ وَ عِلْمَ الْآخِرِينَ، وَ اسْتَوْجَبَ الزِّيَادَةَ مِنَ الْجَلِيلِ لَيْلَةَ الْقَدْرِ.
فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، أَ لَيْسَ الرُّوحُ هُوَ جَبْرَئِيلَ؟
فَقَالَ: جَبْرَئِيلُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ، وَ الرُّوحُ خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنْهُ، وَ هُوَ مَعَ الْإِمَامِ حَيْثُ كَانَ‏ .


..