سدالابواب

معرفی سدالابواب

يكى از وقايعى كه در روز نهم ذى الحجه  اتفاق افتاده و برگ زرينى از فضايل امير المؤمنين عليه‏السلام را رقم زده، «سد الابواب» است.

پيامبر اكرم صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله فرمودند: «إنّ اللّه‏ تعالى أمَرَهُم بِسَدِّ الأبواب و استثنا منهم رسوله و أنتم نفس رسول اللّه‏»
ماجراى سدّ الابواب از فضائلى است  كه به صورت قطعى و متواتر از شيعه و سنّى نقل شده است.
مرحوم مجلسی وقوع آن را در نهم ذى الحجّه دانسته است.
در زمان رسول خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله وقتى كه مسجد النبى ساخته شد عده اى از اصحاب و بنى‏ هاشم خانه‏ ى خود را به گونه‏ اى ساختند كه يك درب آن به مسجد باز مى ‏شد تا بتوانند سريع ‏تر به مسجد بيايند و گاهى هم بدون طهارت وارد مى‏ شدند تا اين كه در اين روز از طرف خداوند دستور آمد همه درهايى كه به مسجد باز بود مسدود شود جز خانه ‏هاى پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله و امير المؤمنين عليه‏ السلام.  وقتى مردم علت را از حضرت سؤال كردند، رسول خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله فرمود: «من از نزد خودم چنين كارى نكردم، بلكه دستور الهى را اطاعت كردم».

درخواست اصحاب
بعضى از اصحاب پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله اصرار كردند كه پنجره ‏اى يا روزنه ديدى به مسجد داشته باشند، ولى پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله اجازه نداده و فرمودند:  «قسم به آن كه جانم به دست اوست من شما را خارج نكردم و او را وارد ننمودم، بلكه خداوند او را وارد و شما را خارج نمود».
سپس فرمودند: «اگر اهل آسمان و زمين بغض على را داشته باشند خداوند آنان را هلاك مى‏ نمايد، مقام على عظيم است. اگر حب على در نامه اعمال كسى باشد افزون می شود و اگر بغض على در نامه اعمال كسى باشد بر حسناتش ترجيح پيدا مى‏ كند و او را هلاك مى‏ كند».

سخن منافقين
مؤمنين به اين كار پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله كه از طرف خداوند بود ايمان آوردند و قبول نمودند ولى منافقين خشمگين شدند و قبول نكرده گفتند: «آيا نمى‏ بينيد محمد هميشه پسر عمويش را بر كرامت‏ ها اختصاص مى‏ دهد و ما را از آنها محروم مى‏ دارد. به خدا قسم، اگر در حال حياتش از او پيروى نماييم حتما بعد از وفاتش مخالفت خواهیم کرد».

اين مسئله را تمامى مسلمانان شاهد بودند و ديدند كه چگونه حضرت على عليه‏ السلام بر ديگر صحابه حتى كسانى كه مسن‏ تر بودند يا اشخاصى كه با پیامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله نسبت خويشاوندى داشتند برترى يافت.

- پيامبر اکرم صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله درادامه سدّ الابواب فرمودند كه اين ماجرا شبيه ماجراى موسى و هارون است كه موسى مأمور شد مسجدى بسازد كه هيچ كس در آن بيتوته نكند مگر هارون و ذرّيّه‏ ى هارون، پس حضرت هارون هر ويژگى كه دارد حضرت على عليه ‏السلام هم آن را دارند.
- علامه مجلسى رحمه‏ الله مى ‏فرمايد: اين واقعه براى نشان دادن شايستگى‏ هاى اميرالمؤمنين عليه ‏السلام براى خلافت بعد از پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله است. چون حتى حمزه سيدالشّهداء را با آن سنّ بالا و مرتبه عظيم از اين امتياز محروم كردند.

- نافع گويد از پسر عمر پرسيدند بعد از پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله چه كسى از همه‏ ى مردم بهتر است؟ او گفت كسى كه جايز است براى او هر چه جايز است براى پيامبر، و حرام است براى او هر چه حرام است براى پيامبر. نافع پرسيد او كيست؟ پسر عمر گفت: او على است! پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و ‏آله فرمودند: «لك فى المسجد ما لى و عليك ما علىّ، أنت وارثى و وصيّى» يعنى اى على! هرچه براى من جايز است در اين مسجد براى تو هم جايز است، و هر حرمتى من در اين مسجد دارم تو نيز دارى، و تو وارث من و وصى من هستى.
- اميرالمؤمنين عليه‏ السلام در قضيه ‏ى شورا، جريان «سد الابواب» را از فضائل خود مطرح كردند.


تواتر حديث سد الابواب
مرحوم ابن شهر آشوب از علماى بزرگ شيعه در مورد حديث سد الابواب مى ‏گويد: «اين حديث را حدود سى نفر از اصحاب نقل كرده‏ اند مانند: زيد بن ارقم، سعد بن ابى وقاص، ابو سعيد خدرى، ام سلمه، ابو رافع، ابو طفيل و... .  
حديث سد ابواب را خاصه و عامه ذكر كرده ‏اند. برخى از اسناد آن عبارت است از:
كتب خاصه
مناقب امير المؤمنين عليه ‏السلام وسائل الشيعة ج2 ص210.
(كوفى) ج 1 ص 471. دعائم الاسلام ج 1 ص 17.شرح الاخبار ج 2 ص 203. امالى (شيخ طوسى) ص 599.
مناقب آل ابى طالب ج 2 ص 36. العمدة ص 14. بحار الانوار ج 39 ص 28 ـ 48.
تفسير امام عسكرى عليه‏السلام ص 17 ـ 18. صراط المستقيم ج 1 ص 232.
كتب عامه
المجموع (نووى) ج 2 ص 160. فتح البارى ج 7 ص 12. شرح نهج البلاغه (ابن ابى
الحديد) ج 9 ص 173. فيض القدير ج 1 ص 120. تاريخ مدينة دمشق ج 42 ص 122.

.
بیان داستانی سدالابواب

چرا در خانه‏ هاى ما را بسته‏ اى؟

ليوان چاى را برمىی دارم و روى مبلى مى ‏نشينم، كاروان ما، تازه به هتل رسيده است و همه مى ‏خواهند زودتر به اتاق ‏هاى خود بروند. بايد صبر كنم تا آسانسورها خلوت شود. سرم كمى درد مى‏كند، پرواز ما ده ساعت تأخير داشت، خيلى خسته‏ ام. چاى سرد مى ‏شود، ديگر وقت نوشيدن آن است! بلند مى ‏شوم، چمدان خود را برمى ‏دارم، بايد به اتاق شماره 908 بروم. اينجا طبقه نهم است. وارد اتاق مى ‏شوم. سريع آماده غسل زيارت مى‏ شوم، مى ‏خواهم به زيارت پيامبر مهربانى ‏ها بروم. از هتل بيرون مى ‏آيم، ساعت يازده صبح است، به سوى حرم پيامبر مى ‏شتابم، آن ‏طور كه به من گفته ‏اند وقتى به انتهاى اين خيابان برسم، ديگر مى ‏توانم گنبد سبز پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را ببينم، اين اوّلين بارى است كه من به مدينه آمده ‏ام، نمى‏ دانم چگونه خدارا شكر كنم. دست خود را به سينه مى ‏گيرم و به پيامبر سلام مى ‏دهم: السّلامُ عليكَ يا رَسوُل اللّه‏!

اشك شوق در چشمان من مى ‏نشيند... وارد مسجد مى ‏شوم، مى ‏خواهم به سمت ضريح پيامبر بروم، وقتى روبروى ضريح قرار مى ‏گيرم سرجاى خود مى ‏ايستم، دست به سينه مى ‏گيرم تا سلام بدهم. يك نفر با لباس نظامى آنجا ايستاده است، مواظب است تا كسى به ضريح نزديك نشود. جوانى كه چفيه قرمز بر سر انداخته است درست روبروى من ايستاده است، اشاره مى‏ كند كه حركت كنم، گويا توقّفِ ‏زياد در اينجا ممنوع است.

به سمت «روضه پيامبر» حركت مى‏ كنم، «روضه» به معناى گلستان است، پيامبر فرموده است كه بين منبر و خانه ‏ام، گلستان بهشت است. نماز خواندن در آن مكان ثواب زيادى دارد و هر مسلمانى كه به مدينه مى‏ آيد دوست دارد در آن جا حتما نماز بخواند و با خداى خويش راز و نياز كند. شنيده ‏ام هر كجاى مسجد كه رنگ فرش آن سبز باشد، آنجا روضه پيامبر است.[۱] به روضه پيامبر مى ‏رسم، اين جا خيلى شلوغ است، بايد صبر كنم تا جايى پيدا شود. نگاهم به گوشه سمت راست مى ‏افتد، جاى خالى است، به آن سو مى ‏روم و شروع به خواندن نماز مى ‏كنم.

بعد از نماز با خود فكر مى ‏كنم، من كجا نشسته ‏ام. به تاريخ سفر مى‏ كنم، به سال ‏هاى دور مى ‏روم... تقريباً به سال نهم هجرى.

* * *

يكى به اين سو مى ‏آيد و مى‏ گويد: اى معاذ! پيامبر با تو كار دارد. مَعاذ از جا برمى ‏خيزد و به سوى محراب مى ‏رود، من هم همراه او مى ‏روم. او به پيامبر سلام مى ‏كند، جواب مى ‏شنود و در حضور پيامبر مى ‏نشيند. پيامبر رو به معاذ مى ‏كند و مى ‏فرمايد:

ــ اى مَعاذ! امروز جبرئيل نازل شد و از طرف خدا دستور مهمّى براى من آورد.

ــ چه دستورى؟

ــ خدا از من خواسته است تا از مردم بخواهم درهايى را كه به اين مسجد باز كرده ‏اند، مسدود كنند.

ــ يعنى همه بايد درهايى را كه از طرف خانه ‏هايشان به مسجد باز مى ‏شود، برداشته و جاى آن ‏را ديوار بكشند؟

ــ بله. اين دستور خداست.

ــ اكنون از تو مى‏ خواهم تا نزد عمويم عبّاس بروى و سلام مرا به او برسانى و پيامم را به او بدهى.

ــ چشم.

* * *

مَعاذ از مسجد بيرون مى‏ رود، من هم همراه او مى ‏روم. خودم را به او مى ‏رسانم. همين ‏طور كه راه مى ‏رويم من از او چند سؤل مى ‏كنم، قلم و كاغذ در دست من  است، حرف ‏هاى او را تند تند مى ‏نويسم. او با دقّت به سوال ‏هاى من پاسخ مى ‏دهد:

چند سال قبل پيامبر از مكّه به اين شهر آمد. او دستور داد تا در وسط شهر مسجد ساخته شود. پس از اتمام كار، او در كنار مسجد اتاق‏ هايى را بنا نمود. على عليه‏ السلام هم در آنجا، اتاقى براى خود ساخت. بقيّه كسانى كه همراه پيامبر از مكّه به مدينه هجرت كرده بودند در اطراف مسجد براى خود خانه هايى ساختند. آنان براى خانه ‏هاى خود دو در قرار دادند، درى كه به كوچه باز مى ‏شد و درى كه به سوى مسجد باز مى ‏شد. در واقع همه خانه ‏هايى كه دور تا دور مسجد ساخته شده‏ اند، دو در دارند، اكنون خدا به پيامبر دستور داده تا درهايى كه از طرف خانه ‏ها به مسجد باز مى‏ شود بسته شود، مردم بايد براى آمدن به مسجد ابتدا داخل كوچه شوند و بعد از عبور از كوچه به درِ اصلى مسجد برسند و از آنجا وارد شوند.[۲]

* * *

نگاه كن مَعاذ در جستجوى عبّاس، عموى پيامبر است. او را در بازار مدينه مى ‏يابد، سلام مى ‏كند و چنين مى‏ گويد:

ــ پيامبر مرا فرستاده است تا از تو بخواهم درِ خانه خود را كه به مسجد بازكرده‏ اى، مسدود كنى.

ــ چشم. من دستور پيامبر را انجام مى ‏دهم.

ــ خدا به شما جزاى خير بدهد. عبّاس به سوى خانه حركت مى ‏كند، او مى ‏خواهد اوّلين كسى باشد كه اين دستور پيامبر را انجام مى ‏دهد. سريع دست به كار مى ‏شود، از جوانان مى ‏خواهد تا كمكش كنند، بعد از ساعتى در خانه خود را مسدود مى ‏كند.[۳]

خبر به همه مى‏ رسد، همه بايد درهاى خانه ‏هاى خود را مسدود كنند. وقتى عبّاس، عموى پيامبر در خانه خود را مسدود كرده است، بقيّه هم بايد اين دستور را انجام دهند. درها يكى بعد از ديگرى مسدود مى‏ شود. نگاه كن، اين عمر بن خطّاب است كه نزد پيامبر مى ‏آيد، رو به پيامبر مى ‏كند و مى ‏گويد:

ــ اى پيامبر! من دوست دارم وقتى تو در محراب قرار مى ‏گيرى، به تو نگاه كنم،به من اجازه بده دريچه ‏اى كوچك از خانه من به سوى مسجد باز باشد.

ــ اجازه چنين كارى را ندارم.

ــ پس اجازه بده سوراخى به اندازه چشم خود به سوى مسجد باز كنم تا بتوانم شما را در حال نماز ببينم.

ــ نه.

ــ اجازه بده به سوراخى به اندازه سر سوزن از خانه من به سوى مسجد باز باشد.

ــ خدا اجازه چنين كارى را نداده است.[۴]

* * *

خانه على عليه‏ السلام هم درى به سوى مسجد دارد، فاطمه و على عليهما السلام در اين خانه زندگى مى‏ كنند، آيا اين دستور پيامبر، شاملِ اين خانه هم خواهد شد؟

آيا على عليه ‏السلام هم بايد در خانه خود را كه به داخل مسجد باز مى ‏شود، مسدود كند؟ به هر حال على عليه ‏السلام آماده است كه دستور پيامبر را انجام بدهد، گويا على عليه ‏السلام امروز در مدينه نيست، چه كسى بيش از او مشتاق اطاعت از دستور پيامبر است؟

آنجا را نگاه كن! فاطمه عليها السلام دست حسن و حسين عليهماالسلام را گرفته است و از همان دری كه به سمت مسجد باز مى‏شود به مسجد آمده است، فاطمه عليهاالسلام حسن وحسين عليهماالسلام را كنار خود مى‏ نشاند.

لحظاتى مى‏ گذرد، پيامبر نگاهش به فاطمه مى ‏افتد، به سوى او مى ‏آيد و به فاطمه سلام مى‏ كند و مى ‏گويد:

ــ دخترم! فاطمه جانم! چرا اينجا نشسته ‏اى؟

ــ منتظر دستور شما هستم، شنيده ‏ام كه شما از همه خواسته‏ ايد تا در خانه ‏هاى خود را كه به سوى مسجد باز مى ‏شود، مسدود كنند.

ــ فاطمه جان! خدا به من اجازه داده است كه در خانه ‏ام به سوى مسجد باز باشد، در خانه شما هرگز مسدود نخواهد شد، زيرا شما از من هستيد.[۵]

لبخند بر چهره فاطمه مى ‏نشيند، خوشحال مى ‏شود، اين افتخارى است كه خدا براى فاطمه و على عليهما السلام قرار داده است.[۶]

* * *

چند روز مى ‏گذرد، همه ياران پيامبر درهاى خانه ‏ها را مسدود مى ‏كنند، در ميان ياران پيامبر، فقط خانه على عليه‏السلام است كه درِ آن به سوى مسجد باز است.

نگاه كن اين عبّاس، عموى پيامبر است كه با عدّه‏اى از خويشان خود نزد پيامبر نشسته است، او اشك در چشم دارد و با چشمانى گريان رو به پيامبر مى ‏كند و مى ‏گويد:

ــ اى پيامبر! چرا ميان ما و على عليه‏ السلام فرق مى‏ گذارى؟

ــ منظور تو از اين سخن چيست؟

ــ من عموى تو هستم و به من دستور دادى تا درى را كه از خانه ‏ام به سوى مسجد باز مى ‏شود، ببندم، امّا در خانه على به سوى مسجد هنوز باز است.

ــ عمو جان! من به دستور خداى خود عمل نموده‏ ام. جبرئيل از طرف خدا برايم پيام آورده است و از من خواسته است تا اين فضيلت را براى على عليه‏السلام قراربدهم. آيا مى ‏دانى چرا خدا اين دستور را به من داده است؟

ــ نه.

ــ حتما به ياد دارى شبى كه من مى‏خواستم از مكّه به سوى مدينه هجرت كنم. آن شب كافران، خانه مرا محاصره كرده و تصميم گرفته بودند تا با طلوع آفتاب باشمشيرهاشان حمله كنند و مرا به قتل برسانند. آن شب، على عليه‏السلام در بستر من خوابيد و همه خطرها را به جان خريد، اگر اين فداكارى على عليه‏السلام نبود، من امروز اينجا نبودم! خدا مى‏ خواهد جان‏فشانى على عليه‏السلام را اين‏ گونه پاداش بدهد.

ــ آرى. آن شب را به ياد دارم، على عليه ‏السلام با اين كار خود خدمت بزرگى به اسلام نمود.

ــ عموجان! تو از اين‏ كه درِ خانه على به سوى مسجد باز است، تعجّب كرده ‏اى، امّا تو خبر ندارى كه مقام و جايگاه على عليه ‏السلام نزد خدا بسيار بالاتر از اين مى ‏باشد. اگر كسى على را دشمن بدارد، خدا او را به عذاب گرفتار خواهد كرد و اگر كسى على را دوست بدارد، اين محبّت باعث نجاتش خواهد شد.

ــ من به آنچه خدا فرمان داده است راضى هستم.[۷]

* * *

منافقان گروهى از مسلمانان هستند كه در مدينه زندگى مى‏ كنند، به ظاهر مسلمان شده ‏اند، امّا به سخنان پيامبر ايمان واقعى ندارند، آنان كنار هم جمع شده‏ اند و با يكديگر سخن مى ‏گويند:

ــ ديديد كه محمّد چه كرد، او دستور داد تا ما درِ خانه ‏هاى خود را كه به سمت م