حفظ پیامبر از توطئه ترور هرشی

توطئۀ هرشی

پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله سه روز پس از غدير، یعنی شب بیست و دوم ذی الحجّه به سمت مدينه حركت كردند. منافقین كه آمدن پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به مدينه برای خود خطرناک مى‏دانستند و می ترسیدند که مبادا آن حضرت پیام غدیر را در مدینه بازگو کند و راه را بر آنان ببندد، تصميم گرفتند پيامبر خدا صلی الله علیه  و آله را قبل از رسيدن به مدينه به قتل برسانند تا به خيال خود امامت و خلافت را از مسيرخود منحرف سازند.
به همين علت در كوه‏هاى «هرشی»، بین راه مکه و مدینه پنهان شده و در مسيرى كه بايد شتر پيامبر صلی الله علیه وآله از آنجا عبور مى‏كرد و دارای پرتگاهی بود قرار گرفتند تا در فرصت مناسب نقشه شوم خود را با رم دادن مرکب پیامبر صلی الله علیه و آله و یا حمله به آن حضرت پیاده کنند.
جبرئيل علیه السلام نازل شد و به پيامبر صلی الله علیه و آله عرض كرد: چهارده نفر در گردنه هرشی كمين كرده‏اند تا شتر شما را رم بدهند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عدّه ای از نزدیکان را خبر کرده و تدابیر امنیتی را اعمال نمودند.
یکی از یاران مهار شترِ حضرت را در دست گرفته و به پیش می رفت. هنگامی که به گردنه های کوه هرشی رسیدند، منافقین سعی کردند با پرتاب سنگ ها و ابزارهای خود شتر پیامبر صلی الله علیه وآله را رم بدهند که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نهیب زدند و فرمودند: آرام باش بر تو چیزی نیست. از این رو مرکب آرام گرفت وبه راه خود ادامه داد.
آنگاه عمّار و حذيفه شمشيرهاى خود را كشيده، به دنبال آنان رفتند و منافقين با مشاهده این شرائط پا به فرار گذاشتند امّا در آسمان رعد و برقی زده شد و چهره ی آن ها معلوم گشت و توسط همراهان حضرت شناسایی شدند و حضرت نیز همۀ آنها رادیدند و شناختند .
وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وارد مدینه شد و به نماز ایستاد منافقین آمدند و در صف های نماز جای گرفتند حضرت پس از نماز رو به نمازگزاران فرمودند: به خدا قسم شما را می شناسم و می توانم از بین جمعیّت شما را بیرون کشیده گردن بزنم! امّا می ترسم آیندگان بر من عیب بگیرند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وقتی کارش سر و سامان پیدا کرد اطرافیان خود را گردن زد!! در نتیجه منافقین رسوا و توطئه آن ها خنثی گردید.
از آن پس اصحاب حُذيفه را منافق شناس مى‏دانستند، امّا پيامبراکرم صلی الله علیه و آله حُذيفه را از بردن نام و افشای منافقین منع كرده بودند.


نقشه قتل پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در كوه هرشى

روز بيست و يكم ذى الحجه تمامى مسلمانان به ديار خود رهسپار بودند. آنان پس از مراسم عظيم حج، مراسم شگفت غدير را نظاره كرده و منتظر بودند تا به اقوام خود برسند و برايشان بازگو كنند.
اما هنوز منافقين از توطئه‏هاى خود باز ننشسته و اين بار تا به آنجا پيش رفتند كه تصميم قتل رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را گرفتند.

آنها براى اين منظور قله كوه «هَرشى» را برگزيدند، زيرا اين كوه گردنه‏ها و پرتگاه‏هاى خطرناكى داشت. آنان مى‏خواستند حضرت را در يكى از پرتگاه‏هاى كوه به پايين پرتاب كنند و يا با شمشير حمله كرده، ايشان را به قتل رسانند.
كاروان تا نزديك غروب امروز به حركت ادامه داد و به كوه «هرشى» رسيد. در آنجا پس از استراحتى كوتاه دوباره شبانه حركت می كرد.
 
منافقين در گروه چهارده نفرى خود پيشاپيش قافله حركت كرده و در محل موعود ـ سر بالايى قله هرشى ـ در ظلمت شب پشت صخره‏ها پنهان شده به كمين نشستند. آنها ظرف‏هاى استوانه‏اى بزرگى پر از سنگ و ريگ و شن را نيز همراه خود برده بودند تا براى رماندن شتر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم استفاده كنند.

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم همراه حذيفه و عمار با شترى تندرو به سمت قله هرشى حركت كردند. هنگامى كه به نزديكى قله رسيدند جبرئيل نازل شد و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را از نقشه قتل آگاه ساخت. ايشان نيز به حذيفه و عمار خبر داد و دستور داد تا با شمشيرهاى خود آماده باشند. وقتى به قله كوه رسيدند منافقين ابتدا ظرف‏هاى پر از شن و سنگ را غلطاندند. ناگهان صداى مهيبى بلند شد و نزديك بود شتر حضرت رَم كند، ولى پيامبرصلى‏الله‏عليه‏ و‏آله‏وسلم فرياد زد: «آرام بگير كه برای تو اتفاقی نمی افتد». او نيز به قدرت الهى با عربى فصيح كلامى گفت و آرام
گرفت. پس از آن، منافقين كه در اين مرحله شكست خورده بودند به طرف شتر حمله كردند. اين بار حذيفه و عمار با شمشيرهاى كشيده حمله كردند و با آنان درگير شدند.
منافقين كه گويا در يك لحظه نقشه خود را خنثى شده ديدند فرار را بر قرار ترجيح دادند و پشت سنگ‏ها پنهان شدند.

شناخت منافقين

حذيفه از حضرت پرسيد: اينان چه كسانى هستند؟ حضرت فرمود: منافقين در دنيا و آخرت. سپس پرسش و پاسخ‏هايى بين حذيفه و حضرت صورت گرفت. در پايان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم براى اينكه شبهه‏اى از شناسايى آن افراد باقى نماند اشاره‏اى نموده و نورى تابيد و فضا را مانند روز روشن نمود. حذيفه و عمار تمامى آن چهارده نفر را ديدند و شناختند. گرچه اميرالمؤمنين عليه‏السلام خود محور شناخت حق و باطل مى‏باشند، ولى چون حذيفه منافق شناس شد، پس بايد ديد كه بعد از سقيفه حذيفه طرف دار كيست اميرمؤمنان يا خليفه اول؟ بارها خليفه‏ى دوم در ايام حكومتش از حذيفه سؤال مى‏كرد: آيا من در بين آن چهارده نفر بودم؟ حذيفه مى‏گفت: اگر بوده‏اى كه خود بهتر مى‏دانى و اگر نبوده‏اى باز خود بهتر مى‏دانى.

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مأمور بود با آنها درگير نشود، زيرا در آن شرايط حساس فتنه‏اى ديگر به پا مى‏شد و مراسم غدير را خدشه دار مى‏كرد، به همین دلیل از كنار آنها صبورانه گذشت.

اين كارى كه منافقين در كوه هرشى انجام دادند قبلاً نظير آن را هنگام بازگشت از غزوه تبوك انجام داده بودند كه به ماجراى «عقبه» معروف است.
در آنجا نيز چهارده نفر بودند و قصد قتل پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را داشتند كه حذيفه اسامى تمامى آنها را مى‏داند. مشروح اين جريان در راه بازگشت از تبوك را علامه مجلسى در بحار الانوار ج 21 ص 186 ـ 252 ذكر كرده است كه اسامى آن چهارده نفر نيز آورده شده است. جالب است بدانيم كه اين جريان در كتب عامه هم ذكر شده كه برخى از اسانيد آن عبارت است از:

مجمع الزوائد ج 1 ص 110. مسند احمد ج 5 ص 390 ـ 391 و 453. معجم الاوسط
(طبرانى) ج 4 ص 146.


منابع
1 ـ عوالم العلوم: ج15، ص3.
2 ـ تفسير قمى: ج1، ص175.
3 ـ بحار الانوار: ج7، ص209
4 ـ ارشاد القلوب: ج2، ص330.
5 ـ مسند احمد: ج5، ص390.
6 ـ مجمع الزوائد: ج1، ص110
7-.معجم الاوسط
(طبرانى) ج 4 ص

توطئۀ هرشی نقشه قتل پیامبر
شب بيست و دوم ماه ذى‏الحجّه است، پاسى از شب گذشته است. كاروان مدينه در دل بيابان به پيش مى‏رود ، هوا كم‏كم تاريك مى‏شود ، اذان مغرب نزديك است ، ما در دل بيابان ، توقّف كوتاهى براى خواندن نماز خواهيم داشت .
نماز مغرب ، سريع خوانده مى‏شود و كاروان حركت مى‏كند ، بايد خود را به منزل بعدى برسانيم ، در وسط بيابان كه نمى‏شود منزل كرد !
هوا خيلى تاريك است ، ستارگان آسمان جلوه نمايى مى‏كنند ، نسيم خنكى از كوير مى‏وزد .
راستش را بخواهيد خواب در چشمانم آمده است ، با خود مى‏گويم : كاش الآن در رختخواب راحت خوابيده بودم !
به يكى از همسفران خود ، نگاه مى‏كنم و مى‏پرسم :
ــ حاجى ! آيا مى‏دانى تا منزل بعدى چقدر راه داريم ؟
ــ منزل گاه بعدى « اَبوا » است ، از غدير خُمّ تا آنجا حدود بيست كيلومتر است ، ما از سر شب تا الآن، تقريبا پنج كيلومتر آمده‏ايم ، با اين حساب پانزده كيلومتر ديگر بايد برويم .
ــ راه زيادى در پيش داريم، امّا همه اين راه را به عشق مولايم مى‏روم. تلاش مى‏كنم تا خود را به پيامبر برسانم .
نگاه كن ! در اين تاريكى شب ، چهره پيامبر مى‏درخشد ، در كنار او حُذيفه را مى‏بينم .
به او سلام مى‏كنم و او با محبّت جواب مرا مى‏دهد . ما آرام آرام به مسير خود ادامه مى‏دهيم .بعد از لحظاتى سياهى‏هايى به چشمم مى‏آيد :
ــ حُذيفه ! اين سياهى‏ها چيست ؟
ــ اين‏ها كوه‏هايى هستند كه ما بايد از آن‏ها عبور كنيم .
ــ عبور از كوه در دل شب كه خيلى سخت است ، آيا نمى‏شود از راه ديگر رفت ؟
ــ نه ، راه مدينه از دل اين كوه‏ها مى‏گذرد .
ما وارد اين منطقه كوهستانى مى‏شويم و در ميان درّه‏اى به راه خود ادامه مى‏دهيم . هر چه جلوتر مى‏رويم ، راه عبور باريك‏تر و تنگ‏تر مى‏شود . به گردنه‏اى مى‏رسيم كه عبور از آن بسيار سخت است ، اينجا جادّه ، تنگ مى‏شود ، همه بايد در يك ستون قرار گيرند و عبور كنند .
شتر پيامبر اوّلين شترى است كه از گردنه عبور مى‏كند ، پشت سر او ، حُذيفه و عمّار هستند .
خداى من ! چه گردنه خطرناكى !
ــ حُذيفه ! نام اين گردنه چيست ؟
ــ اينجا « عَقَبه هَرشی » است ، همه مسافران مدينه بايد از اين مسير بروند .
پيامبر بر روى شتر خود سوار است ، ما مقدارى از بقيّه جلو افتاده‏ايم .
در اين وقت شب ، سكوت همه جا را گرفته است ، در دل شب ، فقط پرتگاهى هولناك به چشم من مى‏آيد .
بايد خيلى مواظب باشيم ! اگر ذرّه‏اى غفلت كنيم به درون درّه مى‏افتيم ، آن وقت، ديگر كارمان تمام است .
ناگهان صدايى به گوش پيامبر مى‏رسد . اين جبرئيل است كه با پيامبر سخن مى‏گويد : «اى محمّد ! عدّه‏اى از منافقان در
بالاى همين كوه كمين كرده‏اند و تصميم به كشتن تو گرفته‏اند» .
خداوند پيامبر را از خطر بزرگ نجات مى‏دهد . جبرئيل ، پيامبر را از راز بزرگى آگاه مى‏كند ، رازى كه هيچ‏كس از آن خبر ندارد .
عدّه‏اى از منافقان تصميم شومى گرفته‏اند . آن‏ها وقتى ديدند پيامبر آن مراسم با شكوه را در غدير خُمّ برگزار كرد و از همه مردم براى على عليه‏السلام بيعت گرفت ، جلسه‏اى تشكيل دادند و تصميم گرفتند تا پيامبر را ترور كنند .
وقتى كه آن‏ها خبر دار شدند كه پيامبر در شب از « عَقَبه هَرشی » عبور مى‏كند در دل شب خود را به بالاى اين كوه رساندند .
آن‏ها چهارده نفر هستند و مى‏خواهند با نزديك شدن شتر پيامبر ، سنگ پرتاب كنند .
آن وقت است كه شتر پيامبر از اين مسير باريك خارج خواهد شد و در دل اين درّه عميق سقوط خواهد كرد و با سقوط شتر ، پيامبر كشته خواهد شد . اين نقشه آن‏هاست و آن‏ها منتظرند تا لحظاتى ديگر نقشه خود را اجرا كنند .
اگر يادت باشد خدا به پيامبر قول داده است كه او را از فتنه‏ها حفظ مى‏كند . براى همين است كه خدا جبرئيل را مى‏فرستد تا او به پيامبر خبر بدهد . جبرئيل نام آن منافقان را براى پيامبر مى‏گويد و پيامبر با صداى بلند آن‏ها را صدا مى‏زند .
صداى پيامبر در دل كوه مى‏پيچد ، منافقان با شنيدن صداى پيامبر مى‏ترسند .
عمّار و حُذيفه ، شمشير خود را از غلاف مى‏كشند و از كوه بالا مى‏روند ، منافقان كه مى‏بينند راز آن‏ها آشكار شده است ، فرار مى‏كنند .
خدا را شكر كه صدمه‏اى به پيامبر نرسيد ! حُذيفه، نفس نفس زنان مى‏آيد و به پيامبر خبر مى‏دهد كه منافقان فرار كرده‏اند .
اكنون حُذيفه منافقان را شناخته است ، امّا پيامبر از او مى‏خواهد كه هيچ‏گاه نام آن‏ها را فاش نكند .
آرى، پيامبر ما، جلوه مهربانى خداوند است ، نمى‏خواهد نام دشمنان خود را فاش سازد !
اين منافقانى كه امشب نقشه ترور پيامبر را داشتند كسانى هستند كه سال‏هاست مسلمان شده‏اند ، امّا آن‏ها امروز براى رسيدن به رياست و حكومت ، حاضر هستند هر كارى بكنند .
آن‏ها مى‏دانند كه على عليه‏السلام ، همه خوبى‏ها را در خود جمع كرده است و فقط او شايستگى رهبرى را دارد ، امّا عشق به رياست ، لحظه‏اى آن‏ها را رها نمى‏كند و آرام نمى‏گذارد .


توطئه های منافقان
منافق ها  سال ها  خود را در جمع یاران پیامبر پنهان کرده بودند،وقتی که  ديدند پيامبر جانشين خود را معرفي كرده با يكديگر هم پيمان شدند تا نگذارند علي عليه السلام به حكومت برسد.براي همين تصميم گرفتند پيامبر را به شهادت برسانند.قرار شد در گردنه كوه هرشی به حضرت حمله كنند و شتر پيامبر را رم دهند تا حضرت به دره پرت شوند.
جبرئیل بر پیامبر نازل شد و خبر داد 14نفر در گردنه کوه کمین کرده اند.شتر پیامبر زمانی که به گردنه رسید .طبق نقشه قبلی  سنگ ها را به سوی پیامبر سرازیر کردند.عمار و حذیفه شمشیرهای خود را از غلاف بیرون کشیدند و منافقین را تعقیب می کنند و آن ها را شناسایی می کنند.ازآن پس به عمار و حذیفه منافق شناس می گفتند.
توطئه منافق ها ناکام ماند و پیامبر به سلامت به مدینه رسید

..


حديث بساط (غمام)
بنا بر آن چه كه مرحوم كفعمى رحمه ‏الله و علامه مجلسى رحمه‏ الله نقل نموده اند، حديث بساط (سفر اميرالمؤمنين عليه ‏السلام با قاليچه پرنده به غار اصحاب كهف) در روز بيست و يكم و يا بيست و هفتم ماه ذى الحجه اتفاق افتاده است  و حكايت آن بنابرنقل مرحوم مقدس اردبيلى رحمه‏الله از اين قرار است:
ابى جعده مى گويد در بصره بودم كه به مجلس انس بن مالك خدمت كار رسول خدا  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله وارد شدم. در اين هنگام مردى برخاسته و گفت: اى انس! اى كسى كه مصاحب رسول خدا  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله بوده ‏اى اين بيمارى برص كه در تو مشاهده مى كنيم از چيست و حال آن كه از رسول خدا صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله نقل شده كه مؤمنان به برص و جذام مبتلا نمی شوند؟!
انس سر خود را پايين انداخته و اشك در چشمانش جارى شد و گفت: دعاى بنده صالح در حق من مستجاب شده است.! مردم جريان را سؤال نمودند اما انس از بيان آن شرم داشت، و هنگامى كه با اصرار مردم مواجه شد، جريان حديث بساط را نقل نموده و گفت: روزى قاليچه اى براى رسول خدا  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله هديه آوردند.
پيامبر اكرم  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله مرا خواسته و فرمودند: آن ده نفر (ابوبكر، عمر، طلحه، زبير، عبدالرحمن بن عوف و...) را حاضر كن! وقتى آنان آمدند، رسول خدا  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله به اميرالمؤمنين عليه ‏السلام فرمودند: اين ده نفر را بر اين فرش سوار كن و آنان را به زيارت اصحاب كهف برده و بازگرديد. پس به من فرمودند: اى انس! تو نيز با آنان برو و هر چه مى بينى پس از بازگشت براى من نقل كن.
هنگامى كه همگى بر آن فرش سوار شدند اميرالمؤمنين عليه ‏السلام خطاب به باد فرمودند: يا ريح احملينا و سيروا على بركة اللّه‏. اى باد ما را حركت بده و به واسطه بركت خدا روان ساز! «باد فرش را برداشته و به آسمان برد و از مكان ‏هاى مختلف ما را حركت مى داد تا آن كه به فرمان اميرالمؤمنين عليه ‏السلام بر زمين نشست. آن گاه اميرالمؤمنين عليه ‏السلام فرمودند: آيا مى دانيد اين چه سرزمينى است؟! گفتيم: خدا و رسول و وصى او بهتر مى دانند.
حضرت فرمودند: اين سرزمين اصحاب كهف است برخيزيد تا نزد آنان رفته و بر آنان سلام كنيم. وقتى به غار اصحاب كهف وارد شديم ابتدا ابوبكر سپس عمر و پس از آن مابقى صحابى به اصحاب كهف سلام كردند و گفتند: السلام عليكم يا اصحاب الكهف والرقيم! سپس من پيش رفته و گفتم: السلام عليكم و رحمة اللّه‏ و بركاته أنا أنس خادم رسول خدا   صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله يا اصحاب الكهف! اما هيچ يك از ما جوابى نشنيديم.
پس از آن اميرالمؤمنين عليه ‏السلام برخاسته و فرمودند: السلام عليكم يا اصحاب الكهف والرقيم الذين كانوا من آياتنا عجبا! ناگهان همه اصحاب كهف با هم گفتند: و عليك السلام يا وصى رسول اللّه‏ و رحمة اللّه‏ و بركاته!.
اميرالمؤمنين عليه ‏السلام فرمودند: اى اصحاب كهف چرا جواب سلام ديگران را نداديد؟! آنان گفتند: اى خليفه رسول خدا  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله ما گروهى هستيم كه به خدا ايمان آورده و خداوند نيز هدايت خود را بر ما افزوده است و ما اجازه نداريم كه جواب سلام كسى را بدهيم مگر آن كه آن شخص پيامبر يا وصى پيامبر باشد و جواب سلام تو را داديم چرا كه تو وصى و جانشين رسول خدا  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله و خاتم انبياء و سيدالوصيين هستى. اميرالمؤمنين عليه ‏السلام به ما فرمودند: آيا شنيديد اى اصحاب رسول خدا ؟ همگى گفتند: آرى يا اميرالمؤمنين! سپس فرمودند: همگى بر قاليچه سوار شويد تا بازگرديم.
صبح به مدينه رسيديم و نماز را پشت سر رسول خدا  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله خوانديم و به تعقيبات مشغول شديم. در اين هنگام رسول خدا  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله به من رو كرده و فرمودند: اى انس! آيا تو خود مى گويى يا من بگويم آن چه را ديدى و شنيدى؟! گفتم يا رسول خدا  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله سخن شما شيرين تر است. آن گاه رسول خدا صلى ‏الله عليه ‏و ‏آله تمام آن چه را كه اتفاق افتاده بود از ابتدا تا انتها بيان نموده و فرمودند: اى انس! هرگاه پسر عمويم على عليه ‏السلام از تو گواهى طلبيد بر آن چه اتفاق افتاده است آيا گواهى خواهى داد؟ گفتم آرى اى پيامبر خدا!
در روايت جابر بن عبداللّه‏ انصارى و سلمان فارسى آمده است كه رسول خدا  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله پس از آن كه از تمام مسافران قاليچه بر اين معجزه اقرار و اعتراف گرفتند فرمودند: من مأموريت دارم كه از شما بيعت بگيرم كه با على بن ابيطالب عليهماالسلام بيعت نموده و از او اطاعت كنيد كه درباره آن اين آيه نازل شده است «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوااللّه‏ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُم» اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و رسول و صاحبان امر اطاعت كنيد.

امیرالمؤمنین علیه السلام شاهد طلبیدند
انس مى گويد: پس از ارتحال رسول خدا  صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله و غصب خلافت، روزى اميرالمؤمنين عليه‏ السلام در جمع كثيرى به من فرمودند: اى انس! حكايت روز بساط را نقل كن! اما من گفتم: يا على! من پير شده ام و همه چيز را فراموش كرده ام. اميرالمؤمنين عليه ‏السلام فرمودند: اگر كتمان شهادت رسول خدا   صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله را نموده و در بيان حديث بساط كوتاهى نمايى حق تعالى سفيدى برص را بر روى تو و آتش در درون تو و كورى را در چشم تو پديد آورد كه آن را نتوانى پنهان كنى و من از آن مجلس برنخواستم مگر آن كه به آن سه مرض گرفتار شدم و انس به همان حال بود تا از دنيا رفت.
- نزول آيه «اولى الامر» در جريان حديث بساط ثابت نمود كه اولى الامر تنها اميرالمؤمنين عليه ‏السلام است و هيچ يك از اصحاب اولى الامر نبوده و نيستند و كسانى كه خود را اولى الامر ناميدند خلاف آيه قرآن عمل نمودند.


سند حديث بساط
حديث بساط از احاديث معتبرى است كه علماى فراوانى در كتب خود آن را از طرق مختلف نقل فرموده ‏اند.
روايت انس بن مالك در زمان رسول خدا   صلى ‏الله‏ عليه‏ و‏آله و با عنوان بساط «فرش» و روايت سلمان فارسى در زمان اميرالمؤمنين عليه ‏السلام با عنوان غمام «ابر» نقل شده است و با توجه به اختلاف متن، ممكن است اين حكايت دو مرتبه و در دو زمان جداگانه و با دو كيفيت اتفاق افتاده باشد. در كتب مربوط به فضائل و مناقب اميرالمؤمنين عليه‏السلام روز واقعه اين ماجرا «۲۱ یا ۲۷ ذى الحجه» را «يوم البساط» ناميده ‏اند.

*************************************************************
مستندات
۱ .  اُصول الستّة عشر، ص 128
۲ .  الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 836
۳ .  مناقب آل أبى طالب، ابن شهر آشوب، ص 338
۴ . بحار الانوار، ج 30، ص 136.

..